1در سال چهارم سلطنت يهوياقيم پادشاه (پسر يوشيا)، باروک تمام سخنان خدا را كه به اوگفته بودم، بر طوماری نوشت. پس ازآن، اين پيغام را از جانب خداوند، خدای بنیاسرائيل به او دادم:
2
3«ای باروک تو گفتهای: «وای بر من! خداوند غمها و دردهای مرا افزوده است. از آه و ناله خسته شدهام و يک دم آرام ندارم.»
4ولی ای باروک، بدان كه من هر چه ساختهام، منهدم خواهم نمود، و هر چه كاشتهام، ريشه كن خواهم كرد. بلی، اين كار را با اين سرزمين خواهم نمود!
5پس آيا تو در چنين وضعی، برای خودت چيزهای بزرگ آرزو میكنی؟ اين كار را نكن! با اينحال، اگر چه بر سر اين مردم بلاهای بسيار بياورم، ولی به پاس زحماتت، هر جا بروی جانت را حفظ خواهم كرد!»