1در سال سوم سلطنت بلشصر، خوابی ديگر ديدم.
2در خواب ديدم كه در شهر سلطنتی شوش واقع در استان عيلام، در كنار رودخانۀ اولای ايستاده بودم.
3وقتی به اطراف نگاه میكردم، يک قوچ ديدم كه دو شاخ بلند داشت و كنار رودخانه ايستاده بود. سپس ديدم يكی از اين شاخها رشد كرد و از شاخ ديگر بلندتر شد.
4اين قوچ بسوی مغرب، شمال و جنوب شاخ میزد و هيچ جانداری نمیتوانست با او مقابله كند يا از چنگش جان سالم بدر برد. او هرطور میخواست عمل میكرد و بزرگ میشد.
5در حالی كه دربارۀ آنچه ديده بودم فكر میكردم، ناگهان يک بز نر از غرب ظاهر شد. او آنقدر سريع میدويد كه موقع دويدن پاهايش به زمين نمیرسيد. اين بز كه يک شاخ بلند در وسط چشمانش داشت
6با تمام قدرت بطرف آن قوچ دو شاخ دويد.
7سپس با غضب بر قوچ حمله برد و دو شاخش را شكست و او را كه يارای برابری نداشت به زمين كوبيد و پايمال كرد، و كسی نبود او را از دستش نجات دهد.
8بز نر بسيار بزرگ شد، ولی در حالی كه در اوج قدرت بود ناگهان شاخش شكست و بجای آن چهار شاخ بلند در چهار جهت مختلف درآمد.
9از يكی از اين شاخها، شاخ كوچكی در آمد و طولی نكشيد كه رو به جنوب و مشرق و بطرف سرزمين زيبای اسرائيل رشد كرد و
10آنقدر قوی شد كه برضد قوای آسمانی برخاست و بعضی از ستارگان را به زمين ريخت و پايمال كرد.
11او حتی برضد «فرماندۀ قوای آسمانی» قيام كرده، مانع تقديم قربانیهای روزانه به او شد و خانۀ مقدس او را ويران ساخت.
12بخاطر گناه قوم به او اجازه داده شد قوی شود و مانع تقديم قربانیهای روزانه گردد. آن شاخ هر چه خواست انجام داد و حقيقت و عدالت را پايمال كرد.
13سپس شنيدم كه دو فرشتۀ مقدس با هم گفتگو میكردند. يكی از آنها از ديگری پرسيد: «تا چه مدت قربانیهای روزانه تقديم نخواهد شد؟ تا به كی شرارت باعث نابودی خواهد بود؟ تا به كی قوای آسمانی و خانۀ خدا پايمال خواهد شد؟»
14شنيدم كه فرشتۀ ديگر جواب داد: «هزار و صد و پنجاه روز طول خواهد كشيد و در اين مدت قربانیهای روزانۀ صبح و عصر تقديم نخواهد شد. سپس خانۀ خدا دوباره احياء خواهد گرديد.»
15وقتی سعی میكردم معنی اين خواب را بفهمم، ناگهان وجودی شبيه انسان برابر من ايستاد،
16و صدايی از آنسوی رودخانۀ اولای شنيدم كه گفت: «ای جبرئيل، معنی اين خواب را به دانيال بگو.»
17پس جبرئيل بطرف من آمد و من وحشت كردم و رو به زمين افتادم. او به من گفت: «ای انسان خاكی بدان كه آنچه ديدی مربوط به زمان آخر است.»
18در حالی كه او سخن میگفت من بيهوش بر زمين افتادم. ولی او مرا گرفت و بلند كرد
19و گفت: «آمدهام تا بگويم در روزهای سخت آينده چه پيش خواهد آمد. آنچه ديدی مربوط به زمان تعيين شدۀ آخر است.
20«آن قوچ دو شاخ را كه ديدی، پادشاهی ماد و پارس است.
21آن بز نر، پادشاهی يونان است و شاخ بلندی كه در وسط دو چشمش بود، اولين پادشاه آن مملكت میباشد.
22آن شاخی كه ديدی شكست و چهار شاخ ديگر بجايش درآمد، به اين مفهوم است كه امپراطوری يونان چهار قسمت خواهد شد و هر قسمت پادشاهی خواهد داشت، ولی هيچكدام به اندازۀ پادشاه اول بزرگ نخواهند بود.
23«در پايان سلطنت آنها، وقتی شرارت آنها از حد بگذرد، پادشاه ديگری به قدرت خواهد رسيد كه بسيار ظالم و مكار خواهد بود.
24او قدرت زيادی كسب خواهد كرد، ولی نه با توانايی خودش. او عامل تباهی و خرابی خواهد بود و هرطور بخواهد عمل خواهد نمود و دست به كشتار قدرتمندان و قوم مقدس خدا خواهد زد.
25با مهارت، نقشههای حيلهگرانۀ خود را عملی خواهد كرد و با يک حملۀ غافلگير كننده عدۀ زيادی را از بين خواهد برد. آنقدر مغرور خواهد شد كه برضد «سرور سروران» خواهد برخاست، ولی سرانجام نابود خواهد گرديد اما نه با قدرت بشری.
26«خوابی را نيز كه دربارۀ قربانیهای روزانۀ صبح و عصر ديدی به وقوع خواهد پيوست. ولی تو اين خواب را مخفی نگهدار، زيرا در آيندۀ بسيار دور واقع خواهد شد.»
27آنگاه من چند روزی ضعيف و بيمار شدم. سپس برخاستم و طبق معمول به كارهايی كه پادشاه به من سپرده بود، مشغول شدم. ولی رؤيايی كه ديده بودم فكر مرا مشغول كرده بود، زيرا درک آن مشكل بود.